مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

336

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

را آورده‌ام و آن جامه‌هاى من و دماغ پدر منست . آنگاه دماغ پدر خود را پيش على مصرى بينداخت و گفت : اينك دشمن تو و دشمن خدا را كشته‌ام . و سبب كشتن او پدر را اين بود كه چون زرگر ، على را بجادوئى سگ كرد ، دختر در خواب ديد كه كسى به او گفت : مسلمان شو و از جادو دست بردار . دختر مسلمان شد . چون از خواب بيدار شد ، اسلام بر پدر عرض كرد . مسلمان نشد . دختر ، او را بى خود كرد و او را بكشت و جامه‌هاى خود گرفته ، با دماغ پدر نزد على مصرى درآمد . آنگاه على مصرى با سقطى گفت : فردا وعده‌گاه ما ديوان خليفه است كه دختر ترا با كنيزك تو تزويج كنم . پس على ، جامه‌هاى دختر زرگر را برداشته ، شادان به منزل احمد دنف روان شد . ناگاه مرد حلوائى را بديد كه دست بر دست ميسايد و افسوس مىخورد و ميگويد : سبحان اللّه . مردمان را كسب ، حرام گشته و متاع مغشوش همىفروشند . پس روى بعلى مصرى كرده ، به او گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين حلوا بچش . على مصرى پاره‌اى از آن حلوا گرفته ، بخورد . و داروى بيخودى در آن حلوا بوده است . على مصرى بى خود بيفتاد . مرد حلوائى ، جامه‌هاى دختر زرگر را برداشته ، در صندوق حلوا بگذاشت و صندوق برداشته ، هميرفت كه ناگاه يكى قاضى بانگ برو زد . گفت : اى حلوائى ، نزد من آى . حلوائى پيش رفته ، صندوق بر زمين نهاده و طبق بر روى او گذاشت و بقاضى گفت : چه ميخواهى ؟ قاضى گفت : حلوا همىخواهم . حلوائى ، پاره‌اى حلوا بدست گرفت . قاضى گفت : اين حلوا مغشوش است و خود ، پاره‌اى حلوا از جيب برآورد . بحلوائى داد و به او گفت : اين حلوا ببين . اگر به اين خوبى حلوا دارى ، به من به فروش . حلوائى از آن حلوا بخورد . درحال ، بى خود افتاد . قاضى ، صندوق حلوائى را برداشت و حلوائى نيز در صندوق بنهاد و بسوى خانهء احمد دنف روان شد . و آن قاضى ، حسن شومان بوده است . و سبب اين بود كه چون على مصرى آوردن جامهء دختر زرگر بذمت گرفته ، برفت ، ازو خبرى نشنيدند . احمد دنف گفت : اى عياران ، بجستجوى برادر خود ، على مصرى بدر شويد . عياران بيرون آمده ، بجستجوى